دیــازپــام

دیــازپــام

دیــازپــام

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدش

چند این شب و خاموشی؟ وقت است که برخیزم

وین آتش خندان را با صبح برانگیزم


گر سوختنم باید افروختنم باید

ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم


صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد

تا خود به کجا آخر با خاک در آمیزم


چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان

صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم


برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش

وین سیل گدازان را از سینه فروریزم


چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم

چون خشم رخ افروزد در صاعقه آویزم


ای سایه! سحرخیزان دلواپس خورشیدند

زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم



« ه. ا. ســایـه »

  • 94/09/19
  • دیاز پام

سایه

شعر

هوشنگ ابتهاج

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی