دیــازپــام

دیــازپــام

دیــازپــام

رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار ملک است آن که تدبیر و تأمل بایدش


ای ساربان آهسته ران کآرام جانم می‌رود

وآن دل که با خود داشتم با دلسِتانم می‌رود


من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود


محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود


او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود


با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود


بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود


در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود...



- سعدی -

  • 94/11/04
  • دیاز پام

سعدی

شعر

نظرات (۳)

  • - مجید -
  • شاعر یه جوری میگه «ای ساربان آهسته ران» انگار شترهای اون زمون ۱۸۰ کیلومتر سرعت داشتن!
    D:
    والا

    شاعر نیستن که! یه مشت خسته :))
    پاسخ:
    ایول :))))))
    نابود شد فضای شعر. :v
    :(

  • مسیح مصطفوی
  • به به 
    شعر عالی
    عکس عالی
    تو هم که عالی
    پاسخ:
    مخلصم :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی